Teddy Bear

غفلت رنگین یک دقیقه ی حوا


 

چن روز پیش یکی از بچه های دانشکده رو دیدم (خانوم) که کنار خیابون انقلاب داشت کتاباشو می فروخت...

به نظرت می ارزه تنتو بفروشی جای کتابات ....!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ

 

اعدام شدند

اعدام شدند

فقط به خاطر اینکه خواسته بودند از حق طبیعی خودشون بهره مند باشن

آزادی

حق انتخاب

ابراز عقیده

نفس کشیدن

 

 

تو ما رو انسان آفریدی

تا انسان بمونیم و انسان بمیریم

اونا انسان بودن و انسان مردن

اما دیگرانی به وحوشت پناه برده ن

تا ترسشونو پشت قدرت توخالی شون پنهان کنن

بهشون رحم نکن

همون طور که بهمون رحم نمی کنن

 

دوستدارت همه ی ما

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ

 

خدا کند که روح وجود نداشته باشد: این تنها راه است برای او که اغفال نشود به دام نیفتد. دانشمندان به زودی وزن دقیق درجه ی غلظت و سرعت عروج آن را اندازه خواهند گرفت... وقتی آدم فکر میلیاردها روح را می کند که از آغاز تاریخ تا امروز پریده و رفته اند گریه اش می گیرد: یک منبع عظیم نیرو که به هدر رفته است. اگر سدهایی ببندند تا آنها را هنگام عروج جذب کنند نیرویی به دست می آید که با آن می توان سراسر زمین را روشن کرد. به زودی انسان تماما قابل استفاده خواهد شد.مگر نه اینکه از مدتها پیش زیباترین رویاهایش را گرفته اند تا از آنها جنگ و زندان بسازند......

(پرندگان می روند در پرو می میرند... رومن گاری عزیز)

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ

کنتراست

آنالیز می کنم
پوسترها را
رنگ ها را
خطوط را
کنتراست اندازه ها و جهات را
به تو فکر می کنم
کنتراست دستان دهنده ات
با انگشتان کشیده

می گه هرچقدر کنتراست بیشتری به یه کادر دعوت شده باشه اون کادر زیباتره

یاد کنتراست دندون شکسته ات می افتم
با لبخندت
یاد کنتراست خودم با تعریف تو از عشق
یاد صدای شکسته شدن شیشه ها
باصدای خنده من
یاد بند رخت با پیرهن زیرا و عرق گیرا
کنتراست شدید دوست داشتن با همه ی اینا
زیباترش می کنه

 

پ.ن1...hey you...!

           would you help me to carry the stone?!

پ.ن2....کتاب فصل ورق خورد و حرف اول این بود...

حیات غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست

کتابو ورق می زنم ... حرف دوم شاید این باشه

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا؟!

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ

زخمه

نمی گم بین من و سازم چی می گذره وقتی شهناز نازو می نوازم چون هیچ کدومتون نمی فهمین....

نمی گم بین سیم و مضراب چی می گذره وقتی حسینی رو می نوازم.... چون اینو خودم هم نمی فهمم تنها می دونم مترونوم تق تقو به رقص در میاد اون وسط.

.

.

.

بزن ... بزن ... محکم تر زخمه بزن عزیزم دارم یه صداهایی می شنوم...

پ ن١: می گفت که تو در چنگ منی     من ساختمت چونت نزنم

          من چنگ تو ام بر هر رگ من      زخمه بزنی من تن تننم

البته شاملو معتقده که زخمه بزنی زخمه نزنی من تن تننم ولی به هر حال هر دوجورش دیوانه کننده س..... مولاناس دیگه.باید آتش بزنه در سوختگان عالم....

پ ن٢ : نخورده مست شنیدین ؟! وصف الحال ماست این روزا!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ

 

در زندگی توده ی مردم ما که زندگیش توده ای انباشته از عقده ها و رنج ها و جراحت هاست و آرزوهای مرده و امیدهای به باد رفته و خواستن های سرکوفته و عشق های بی سرانجام و خشم های فرو خورده و همه نبایستن و نخواستن و نتوانستن و نگذاشتن و نشدن و نگفتن و نرفتن و نه و نه و نه ! عاشورا زانوی مهربان سر نهادن و دامن محرم گریستن نیز هست و در این فاجعه هولناک بشری هرکسی فاجعه خویش را نیز می نالدو دل هایی که در این روزگار نه حق انتخاب که حق احساس و چشم هایی که نه نگاه که حق اشک و حلقوم هایی که نه فریاد که حق ناله نیز ندارنداز عاشوراست که حق های از دست رفته ی خویش را هر ساله می ستانند و نیز غرورهای مجروحی که به نالیدن محتاجند اما شرم دارند و تحمیل لبخند بر لبهایی که در پس آن ضجه های پنهان است و تحمیل آرامش بر چهره هایی که طغیان ها را در خویش کتمان می کنند ، آنان را شهیدی ساخته است که بر زمین گام برمی دارد و به هر جا که می گریزد کربلاست و هر ماهی که بر او می رسد محرم است و هر روزی که بر او می گذرد عاشوراست....(شریعتی ... مقدمه ی حسین وارث آدم)

.

.

.

فصل پوست انداختن ساکت و  مبهم زنجره هاست

شاید فقط درخت کاج صدای قرچ قرچ شکستن پوستشونوو بشنفه

شفیره ی کوچیک من در پیله خون می خوره تا فصل پرواز برسه

بی خبر از اینکه تا چند وقت دیگه باغ پر از صدای جیر جیر زنجره های رشد یافته س

با پوست سبز و جوونشون که بهار و دعوت می کنه به برگشتن

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ

 

کنسرتهای دوره ای آموزشگاه پایور پس از مدتها در حالی آغاز به کار کرد که 26 آذر زمان برگزاری اولین نوبت، مصادف شد با شب هفت این استاد بزرگوار.

تاریخ برنامه از یک ماه پیش تعیین شده بود و هیچ کس روحش هم خبر نداشت که چنین چیزی پیش میاد. به هر حال این تصادف باعث شد بیش و پیش از هر چیز از پایور بگیم .اون شب قطعات کوچکی از روح بزرگ اون تو فضای آموزشگاه طنین انداخت و...  من این افتخار رو داشتم که یکی از نوازنده ها باشم.

قضیه اینه که ارزش کار بزرگی که این آدم برای موسیقی معاصر ایران کرد- سوای تشکیل گروه و تدوین ردیف و ضبط ساعتها برنامه و کاست آموزشی موسیقی- به این بود که سال 1360 زمانی که پرداختن به موسیقی در ذهن آدمهای این مملکت گناه محسوب می شد... اون آموزشگاهش رو داشت ... گروهش و کنسرتهاشو داشت و کاری کرد که مطرب در ذهن این آدمها تبدیل شد به هنرمند، نوازنده، آهنگساز....کار کرد کار کرد کاااااااار. کارایی که غوره نشده مویزای این دانشکده که موسیقی پایورو قدیمی می دونن هیچ کدوم عرضه ی انجامشو ندارن. برای چندمین بار از همین جا بهش ادای احترام می کنم....

یادش گرامی.

 

 بدون او برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ

 

=هیچ می دونی اگه آدم یه شب به کنسرت مونده بفهمه تا حالا یه  نتو جابجا می زده چه فاجعه ایه  گریه اونم با اون سرعت ؟! خدا نصیب نکنه! دهنم صاف شد!

= ...

= کاش همونی بودی که بودی...!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ

امروز

مراسم تشییع جنازه که تموم میشه ...  همه گی پناه می بریم به روزمرگه گی از شر این همه غم.

تن پایورو به خاک سپردند و یادشو نگه داشتن که باهاش به زندگی ادامه بدن.صدای خاطره انگیز عبدالوهاب شهیدی به زمزمه ی محزونی تبدیل شده بود که تا ابد شنیده نمی شدظریف و اسماعیلی می لرزیدن موقع گفتن از پایور کیهان کلهر پیر شده بود  وصف ناشدنی و ما مبهوت نگاه می کردیم.

توی روزمره گی من باز مجبور بودم بدوم و نسکافه مو بخورم ... و با یه وینستون اولترالایت چپه شم اما اون طرف تر کمی دورتر از روزمره گی دوستانی صندلی طراحی می کردن که 300000 تومن جایزه بگیرن و من نشریه ای رو که با بدبختی شماره اولشو درآورده یم می فروختم و همه احساس می کردیم طراحیم و توپ بزرگی تو زمین کوچیک طراحی این مملکت دستمون افتاده...

یه عالمه دورتر توی جنبشی که به روزمره گی آدمهای این دانشگاه تبدیل شده بچه ها گلو پاره می کردن که حقشونو بگیرن از کسی که نمی دونه اصلا حق یعنی چی!

حالا روزمون تموم شده و من بیش از هر زمان دیگه ای احساس می کنم به حضورت نیاز دارم تا مثل تشنه ای که زیر تابش آفتاب لای علفای یه علفزار صدای چشمه پنهانی رو می شنوه و صورتش توی خنک آب فرو می بره سرمو روی شونه ت بذارم چشمامو ببندم و به آینده ای فکر کنم که قراره بسازمش   چه تمنای محالی می دانم... .

دنیا قشنگتر از این می شد اگه عاشقا اداره ش می کردن افلاطون جان نه فیلسوفا!

چقد این تیکه ی آخر جوات شد!D: ولی واقعا چنین احساس جوادی دارم...:D

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ

 

پایور هم رفت...

دیگه اشکی نمونده انگار

فقط مبهوت نگاه می کنم

.

.

.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸ - قرچ قرچ